داستانک های پسرک بی نمک
جالب ترین نوشته ها
| ||
|
يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند. نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يک خودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي . نصرت رحماني گفت : از دم در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از سي تومن لازم نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود. نظرات شما عزیزان:
واقعی بود این؟؟؟/
عجب ادمی بوده ها جناب رحمانی ![]() [ 17 آبان 1389برچسب:داستانهای کوتاه , داستان های کوتاه , داستانهای زیبا و کوتاه , داستانهای آموزنده و کوتاه , داستانهای تاریخی , داستانهای عبرت آموز , داستانهای مهیج و کوتاه , داستان هایی واقعی , داستان تخیلی , داستانهای عاشقانه , داستانهای کوتاه و زیبا, ] [ 23:29 ] [ namakdoon ]
|
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |