داستانک های پسرک بی نمک
جالب ترین نوشته ها
| ||
|
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد. ادامه مطلب روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده. ادامه مطلب روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
داستان از این قراره که منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه . اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده . بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد . اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد اعضای خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد . مردم که هم طمع کار شده بودند و هم از بس به اعوامل خلیفه مالیات داده بودند خسته شده بودند وقتی مامور ثبت میومد ، اعضای خانواده رو زیاد میگفتند. مثلا اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر میگفت و 8 سکه نقره میگرفت . و مامور ثبت بعد از دادن 8 سکه نقره ، یه پلاک رو سر در خونه نصب میکرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک میکردند . خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن . اما بلافاصله بعد از اتمام سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که : به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر میبایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید . بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختند .
ادامه مطلب
يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش كرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده! هرچي SMS هم براش ميزنم باز جواب نميده! online هم نشده چند روزه! نگرانشم! چند تا پيتزا بخر با يه اكانت ماهانه براش ببر! ببين حالش چطوره......
ادامه مطلب [ 28 مهر 1386برچسب:داستانهای کوتاه , داستان های کوتاه , داستانهای زیبا و کوتاه , داستانهای آموزنده و کوتاه , داستانهای تاریخی , داستانهای عبرت آموز , داستانهای مهیج و کوتاه , داستان هایی واقعی , داستان تخیلی , داستانهای عاشقانه , داستانهای کوتاه و زیبا, ] [ 15:33 ] [ namakdoon ]
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد .
ادامه مطلب [ 22 مهر 1389برچسب:داستانهای کوتاه , داستان های کوتاه , داستانهای زیبا و کوتاه , داستانهای آموزنده و کوتاه , داستانهای تاریخی , داستانهای عبرت آموز , داستانهای مهیج و کوتاه , داستان هایی واقعی , داستان تخیلی , داستانهای عاشقانه , داستانهای کوتاه و زیبا, ] [ 12:49 ] [ namakdoon ]
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
پولداري در کابل، در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص، و به مشتريان مشروب هم سرويس مي شد. آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک برانگيز است ، ادامه مطلب [ 21 مهر 1386برچسب:داستانهای کوتاه , داستان های کوتاه , داستانهای زیبا و کوتاه , داستانهای آموزنده و کوتاه , داستانهای تاریخی , داستانهای عبرت آموز , داستانهای مهیج و کوتاه , داستان هایی واقعی , داستان تخیلی , داستانهای عاشقانه , داستانهای کوتاه و زیبا, ] [ 16:8 ] [ namakdoon ]
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يه روز اتفاقي ميفته تو ي يك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعي كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينكه حيون بيچاره زياد زجر نكشه كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نكشه.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش رو مي تكوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاك زير پاش بالا مي آمد سعي ميكرد بره روي خاك ها . روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينكه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد . مشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينكه اجازه بديم مشكلات ما رو زنده به گور كنن و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود. نتيجه اخلاقي اينكه: يك خر وقتي بد جوري مي افته تو چاه, فقط بايد خاك تو سرش بريزن كه بتونه از چاه بياد بيرون .
ادامه مطلب
در ميان بني اسرائيل عابدي بود. وي را گفتند:« فلان جا درختي است و قومي آن را مي پرستند» عابد خشمگين شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را بركند. ابليس به صورت پيري ظاهر الصلاح، بر مسير او مجسم شد، و گفت:« اي عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بريدن درخت اولويت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگير شدند...
ادامه مطلب
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تكان داد.
اول: مرد فاسدي از كنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع كردم تا به او نخورد.
او گفت: اي شيخ خدا ميداند كه فردا حال ما چه خواهد بود...
ادامه مطلب دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .
ادامه مطلب
در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود.
ادامه مطلب
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريهاي كردم كه فهميد جواب «هاي»، «هوي» است. هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پيدرپي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نمي كردم! اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب ميبردند. هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ ميخورد....
ادامه مطلب
ادامه مطلب [ 28 مهر 1389برچسب:داستانهای کوتاه , داستان های کوتاه , داستانهای زیبا و کوتاه , داستانهای آموزنده و کوتاه , داستانهای تاریخی , داستانهای عبرت آموز , داستانهای مهیج و کوتاه , داستان هایی واقعی , داستان تخیلی , داستانهای عاشقانه , داستانهای کوتاه و زیبا, ] [ 22:43 ] [ namakdoon ]
برنامهنويس و يك مهندس در يك مسافرت طولانى هوائى كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس كرد و گفت: مايلى با همديگر بازى كنيم؟ مهندس كه ميخواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش كشيد. برنامهنويس دوباره گفت: بازى سرگرمكنندهاى است. من از شما يك سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال ميكنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم...
ادامه مطلب در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچهدار نميشد.او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد... ادامه مطلب [ 20 مهر 1389برچسب:داستانهای کوتاه , داستان های کوتاه , داستانهای زیبا و کوتاه , داستانهای آموزنده و کوتاه , داستانهای تاریخی , داستانهای عبرت آموز , داستانهای مهیج و کوتاه , داستان هایی واقعی , داستان تخیلی , داستانهای عاشقانه , داستانهای کوتاه و زیبا, ] [ 23:13 ] [ namakdoon ]
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند... موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ادامه مطلب صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |