داستانک های پسرک بی نمک
جالب ترین نوشته ها
| ||
|
ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در ، پاکت نامه ای رادید که نه تمبری داشت و نه مُهر اداره پست روی آن بود؛ فقط نام و آدرس خودش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند: ادامه مطلب هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایینتر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفتهبود. نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او میگویند عاصم جورابی!!! ادامه مطلب يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود ادامه مطلب خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود... ادامه مطلب روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت... ادامه مطلب
روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند مي دهم كه كامروا شوي - اول اين كه سعي كن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!!!
ادامه مطلب
روزي از روزها يه پدر پيري از توابع آذربايجان از پسر زبروزرنگش ميخواهد كه گله گوسفندها را به چرا ببره پسر كه حوصله اين كارها را نداشت بهانه مي آورد پدره ميگه پسرم كاري را كه الان بهت ميگم بكني هيچ اتفاقي نميفته هم گله چرا مكنه هم تو به كارات ميرسي...
ادامه مطلب چندی پیش در یکی از جلسات ، یکی از اعضا خاطره جالبی از سفرش به ژاپن نقل کرد. این خاطره جالب شاید یکی از دلایلی باشد که نشان میدهد چرا ژاپن درحال پشت سرگذاشتن همه قدرتهای صنعتی در دنیا است.... ادامه مطلب مسئولين يک مؤسسه خيريه متوجه شدند که وکيل پولداري در شهرشان زندگي ميکند و تا کنون حتي يک ريال هم به خيريه کمک نکرده است. پس يکي از افرادشان را نزد او فرستادند... ادامه مطلب یک روز صبح، چنگيزخان مغول و درباريانش براي شکار بيرون رفتند. همراهانش تيرو کمانشان را برداشتند و چنگيزخان شاهين محبوبش را روي ساعدش نشاند. شاهين از هر پيکاني دقيق تر و بهتر بود، چرا که مي توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببيند که انسان نمي ديد.... ادامه مطلب بين دو جنگ قادسيه و نهاوند چهار ماه فاصله بود. در اين بين، عمر بن الخطاب (خليفه دوم مسلمين)، به يزدگرد سوم (بيست و هشتمين پادشاه ساساني) نامه اي نوشت و در پي آن يزدگرد سوم ساساني پاسخش را به اين نامه داد. نسخه اصلي اين نامه ها هم اكنون در موزه لندن نگهداري ميشوند... ادامه مطلب این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم. ادامه مطلب جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند...
ادامه مطلب نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد... ادامه مطلب هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. ادامه مطلب خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود ، که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد. جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند... ادامه مطلب سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند... ادامه مطلب اردوان (سومين پادشاه اشكاني و فرزند تيرداد يكم) پادشاه ايران از بستر بيماري برخواسته بود با تني چند از نزديكان ، كاخ فرمانروايي را ترك گفت و در ميان مردم قدمي مي زد . به درمانگاه شهر كه رسيدند اردوان گفت به ديدار پزشك خويش برويم و از او بخاطر آن همه زحمتي كه كشيده قدرداني كنيم . چون وارد درمانگاه شد كودكي را ديد كه پايش زخمي شده و پزشك پايش را معالجه مي نمايد ... ادامه مطلب روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. ادامه مطلب مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ سالهاش در قطار نشسته بود. ادامه مطلب شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد. ادامه مطلب
موش ازشکاف دیوارسرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست؟
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: « کاش یک غذای حسابی باشد.»
اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.... ادامه مطلب گرگ گرسنهای برای تهیة غذا به شکار رفت. روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد. ادامه مطلب روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده. ادامه مطلب روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
داستان از این قراره که منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه . اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده . بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد . اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد اعضای خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد . مردم که هم طمع کار شده بودند و هم از بس به اعوامل خلیفه مالیات داده بودند خسته شده بودند وقتی مامور ثبت میومد ، اعضای خانواده رو زیاد میگفتند. مثلا اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر میگفت و 8 سکه نقره میگرفت . و مامور ثبت بعد از دادن 8 سکه نقره ، یه پلاک رو سر در خونه نصب میکرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک میکردند . خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن . اما بلافاصله بعد از اتمام سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که : به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر میبایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید . بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختند .
ادامه مطلب
يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش كرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده! هرچي SMS هم براش ميزنم باز جواب نميده! online هم نشده چند روزه! نگرانشم! چند تا پيتزا بخر با يه اكانت ماهانه براش ببر! ببين حالش چطوره......
ادامه مطلب [ 28 مهر 1386برچسب:داستانهای کوتاه , داستان های کوتاه , داستانهای زیبا و کوتاه , داستانهای آموزنده و کوتاه , داستانهای تاریخی , داستانهای عبرت آموز , داستانهای مهیج و کوتاه , داستان هایی واقعی , داستان تخیلی , داستانهای عاشقانه , داستانهای کوتاه و زیبا, ] [ 15:33 ] [ namakdoon ]
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد .
ادامه مطلب [ 22 مهر 1389برچسب:داستانهای کوتاه , داستان های کوتاه , داستانهای زیبا و کوتاه , داستانهای آموزنده و کوتاه , داستانهای تاریخی , داستانهای عبرت آموز , داستانهای مهیج و کوتاه , داستان هایی واقعی , داستان تخیلی , داستانهای عاشقانه , داستانهای کوتاه و زیبا, ] [ 12:49 ] [ namakdoon ]
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
پولداري در کابل، در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص، و به مشتريان مشروب هم سرويس مي شد. آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک برانگيز است ، ادامه مطلب [ 21 مهر 1386برچسب:داستانهای کوتاه , داستان های کوتاه , داستانهای زیبا و کوتاه , داستانهای آموزنده و کوتاه , داستانهای تاریخی , داستانهای عبرت آموز , داستانهای مهیج و کوتاه , داستان هایی واقعی , داستان تخیلی , داستانهای عاشقانه , داستانهای کوتاه و زیبا, ] [ 16:8 ] [ namakdoon ]
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يه روز اتفاقي ميفته تو ي يك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعي كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينكه حيون بيچاره زياد زجر نكشه كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نكشه.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش رو مي تكوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاك زير پاش بالا مي آمد سعي ميكرد بره روي خاك ها . روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينكه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد . مشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينكه اجازه بديم مشكلات ما رو زنده به گور كنن و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود. نتيجه اخلاقي اينكه: يك خر وقتي بد جوري مي افته تو چاه, فقط بايد خاك تو سرش بريزن كه بتونه از چاه بياد بيرون .
ادامه مطلب
در ميان بني اسرائيل عابدي بود. وي را گفتند:« فلان جا درختي است و قومي آن را مي پرستند» عابد خشمگين شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را بركند. ابليس به صورت پيري ظاهر الصلاح، بر مسير او مجسم شد، و گفت:« اي عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بريدن درخت اولويت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگير شدند...
ادامه مطلب
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تكان داد.
اول: مرد فاسدي از كنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع كردم تا به او نخورد.
او گفت: اي شيخ خدا ميداند كه فردا حال ما چه خواهد بود...
ادامه مطلب دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .
ادامه مطلب
در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود.
ادامه مطلب
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريهاي كردم كه فهميد جواب «هاي»، «هوي» است. هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پيدرپي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نمي كردم! اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب ميبردند. هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ ميخورد....
ادامه مطلب صفحه قبل 1 1 2 3 4 5 ... 9 صفحه بعد |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |